ناگهان دیدم که دورافتاده ام از همرهانم
مانده با چشمان من دودی بجای دودمانم
ناگهان آشفت کابوسی مرا از خواب کهفی
دیدم آوخ قرنها راه است از من تا زمانم
ناشناسی در عبور از سرزمین بی نشانی
گرچه ویران خاکش اما آشنا با خشت جانم
ها ... شناسم این همان شهر است شهر کودکی ها
خود شکستم تک چراغ روشنش را با کمانم
می شناسم این خیابان ها و این پس کوچه ها را
بارها این دوستان بستند ره بر دشمنانم
آن بهاری باغها و این زمستانی بیابان
ز آسمان می پرسم آخر من کجای این جهانم ؟
سوز سردی می کشد شلاق و می چرخاند و من
درد را حس می کنم در بند بند استخوانم
می نشینم از زمین سرزمین بی گناهم
مشت خاکی روی زخم خونفشانم می فشانم
خیره بر خاکم که می بینم زکرت زخمهایم
می شکوفد سرخ گلهایی شبیه دوستانم
می زنم لبخند و برمیخیزم از خاک و بدینسان
می شود آغاز فصل دیگری از داستانم
محمدعلی بهمنی
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 9:3 قبل از ظهر توسط HaMeD
|
شب، شب شوم غمینی بود
آسمان یکسره می بارید
غیره باران که فرو می ریخت
آب از آب نمی جنبید
من چو شب سرد و تهی بودم
شب چو من خسته و سرگردان
پلکم از گریه به زير افتاد
چون پر مرغ گه باران
چه غم انگیز، چه وحشتناک
شهر در خواب غمینی بود
از کران تا به کران خالی
نه ستاره، نه زمینی بود
آسمان سوخت و پرپر شد
آه من، وای چه آهی بود
دل من، این دل غم فرسود
چه شب سرد سیاهی بود
آسمان یکسره می بارید
ابرها سوخته، سرگردان
چه غریبانه شبی بود آه ...
شب تاریک، شب باران
محمد معلم
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 7:29 بعد از ظهر توسط HaMeD
|
با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی توفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آماده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیرزمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام
محمد علی بهمنی
+
نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 5:59 بعد از ظهر توسط HaMeD
|
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی ...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه 3 اسفند1387ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط HaMeD
|
ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.
نیما یوشیج
+
نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط HaMeD
|
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
که در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست
محمد علی بهمنی
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت 6:26 بعد از ظهر توسط HaMeD
|
شب است و تار است و تاريك است و بسيار سرد است
آسمان ابريست
مهتاب پنهان است
چرا نمي بارد؟ چرا نمي بارد؟
گاه گاهي مهتاب، مي نواخت مارا
ولي افسوس، حالا
شب است و تنهايي
شب است و دلتنگي
شب است و آسماني ابري
ولي نمي بارد؟ چرا نمي بارد؟
چقدر بلنداست اين شب
چرا صبح نمي آيد؟
شايد بيايد بادي
ببرد ابر دلتنگي
بيايد باز مهتاب
اگر نيامد بادي...
بروم در خوابي، تا نبينم آسماني ابري
كاش ميشد فردا را ديد
چه كسي ميداند؟ كسي ميداند؟
دل گواه ميدهد ... آري ...
... صبح مي آيد ...
بمان اي صبر،... مرو اي عمر ...
حامد
+
نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط HaMeD
|
آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خوابست
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خویش
تن صدها ترانه میرقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگهایم
آه ... گویی ز دخمه دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده
بر لبم شعله های ..... تو
میشکوفد چو لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله راز
ناشناسی درون سینه من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوییا بوی عود می اید
آه... باور نمیکنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شور افکن
سوی من گرم و دلنشین باشد
بیگمان زان جهان رویایی
زهره بر من فکنده دیده عشق
می نویسم بر وی دفتر خویش
جاودان باشی ای سپیده عشق
+
نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1387ساعت 8:24 قبل از ظهر توسط HaMeD
|