روزنامه عشق

یاد دارم در غروبی سرد سرد

میگذشت از کوچه ی ما دوره گرد

داد میزد:کهنه قالی میخرم

دسته دوم،جنس عالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید،بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟!

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا" مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید  -   گفت آقا سفره خالی میخرید؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 12 اردیبهشت1390ساعت 14:37 توسط اولين برگ|


آخرين مطالب
» ما اهل کوفه نیستیم؟!
» حیف انسانم و می دانم تا همیشه تنها هستم
» دست از طلب ندارم تا کام من بر آیـد
» مکتب حافظ
» بهار آمد و شمشادها جوان شده اند
» دو چیز محال عقل است
» باز باران با ترانه . . .
» تولد ششم
» يک شبي مجنون نمازش را شکست
» آفتاب می شود
Design By : Pars Skin